X
تبلیغات
رایتل

قالب های بلاگ اسکای

زیر نظر تیم سایبری تومور

حرمت چادر


هر روز وقتی از دانشگاه برمیگشت همه بهش متلک  می پروندن  دیگه کلافه شده بود قصد بدی هم از نپوشیدن چادر نداشت یه روز بعد از تعطیل شدن از دانشگاه رفت امامزاده محل گریه میگرد و خیلی ناراحت بود یه دفعه نگاه به ساعت کرد دید خیلی دیر شده سریغ سوار مترو شد تعجب کرده بود هیچکس بهش متلک نمیپروند با خودش گفت یعنی چی شده از مترو پیاده شد کسی کاری باهاش نداشت وقتی رفت داخل خوابگاه دید که چادری که در امامزاده سر کرده بود یادش رفته بود در بیاره فردا رفت چادر رو پس داد و یه چادر برای خودش خرید

داستان اختصاصی

خواهرم ، حرمت چادر رو حفظ کن....


ما داریم هر روز طعنه و فحش و ناسزا میشنویم

برای این لباس...!!

وقتی داری گناه میکنی... درش بیار!!

وقتی هنوز یاد نگرفته ای چگونه باید باشی

درش بیار..

دیگه چادر من و تو تنها یک پوشش نیست..

چادر من و تو یعنی یک تفکر!!

خدایا چادریها رو حفظ کن..

 

تقدیم به خانم های چادری ...

منبع

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 21 آذر 1392 ساعت 11:48 | نویسنده: admins | چاپ مطلب
نظرات (1)
شنبه 23 آذر 1392 21:51
علمدار
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام داستان قشنگی بود ممنون
پاسخ:
خواهش میکنم
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد