X
تبلیغات
رایتل

قالب های بلاگ اسکای

زیر نظر تیم سایبری تومور

اولین zaerkarbala


جابر فرزند «عبداللَّه بن عمرو بن حرام انصاری» از طائفه خزرج و کنیه‏اش «ابو عبداللَّه» و به قولی «ابو عبدالرحمن» یا «ابو محمد» بوده و او یکی از بزرگان و اصحاب پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و از ارادتمندان خاندان رسالت به شمار می‏آید.


مادرش نسیبه دختر ابوعبداللَّه (عبدالرحمان) عقبةبن عدی است. جابر در کودکی همراه پدرش در عقبه دوم در جمع هفتاد نفری خدمت رسول‏خدا صلی الله علیه و آله در مکه رسیدند و با حضرت بیعت کردند. 


به نقل ذهبی، جابر 94 سال عمر کرد و در جنگ بدر هجده ساله بوده است. 

جابر روی همان شخصیت اجتماعی و ایمانی که داشت، همواره مورد توجه بود و از کسانی است که روایات بسیار زیادی از او به یادگار مانده و در تمام جنگ‏های پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز شرکت داشته و در جنگ صفین در رکاب امیرالمؤمنین علیه‏السلام با شامیان جنگید، جابر از اصحابی است که عمر طولانی کرد و سلام پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را به امام باقر علیه‏السلام که در خردسالی بود، ابلاغ نمود و او اولین کسی بود که پس از شهادت امام حسین علیه‏السلام وارد کربلا شد و قبور شهدای کربلا را به همراه عطیه زیارت نمود.


جابر سرانجام در سن 94 سالگی در سال 74 یا 77 هجری در حالی که چشمانش را از دست داده بود در مدینه دار فانی را وداع گفت و حاکم مدینه «ابان بن عثمان» بر او نماز خواند. او آخرین صحابی از میان اصحاب و شرکت کنندگان در عقبه ثانیه بود که از دنیا رفت. 

  

ادای قرض‏های عبدالله با دعای پیامبر

جابر طبق وصیت پدرش بایستی تمامی قرض‏های او را ادا می‏کرد لذا پس از جنگ اُحد پیوسته در این فکر بود. تا روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله درباره قرض‏های پدرش از او سؤال نمود؟ جابر عرض کرد: هنوز قرض‏های پدرم به حال خود باقی است. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: طلب‏کار پدرت کیست؟ و هنگام پرداخت آنچه وقت است؟ عرض کرد: فلان مرد یهودی طلب‏کار است و فصل چیدن خرماها نیز وقت پرداخت آن است. رسول خدا فرمود: هر وقت خرماهای خود را در فصل برداشت جمع‏آوری کردی به آن دست نزن و فقط هر نوع از خرماها را جدا بگذار و مرا خبر کن تا بیایم.

جابر موقع برداشت خرماها، حضرت را خبر کرد و پیامبر صلی الله علیه و آله به نخلستان جابر آمد، خرماها را مشاهده کرد و از هر رقم مشتی برداشت و دوباره روی آن ریخت، آن گاه فرمود: مرد یهودی طلب‏کار پدرت را خبر کن بیاید؛ وقتی او آمد، حضرت فرمود: «اختر من هذا التمر أیُّ صنفٍ شئتَ، فخذ دینک منه؛ از هر نوع خرمایی که می‏خواهی بابت طلبت بردار. یهودی گفت: همه این خرماها به مقدار طلب من نمی‏شود تا چه رسد به یک رقم آنها، حضرت فرمود: «اختر أیّ صنف شئتَ فابتدی‏ء به؛ از هر کدام می‏خواهی بردار و طلب خود را بستان.»

  

مرد یهودی گفت: از خرمای صیحانی می‏خواهم.

پیامبر صلی الله علیه و آله با نام خدا شروع کرد و خرماها را پیمانه می‏کرد و به مرد یهودی می‏داد و تمام طلب او را از همان نوع خرما داد و از آن چیزی هم کم نشد. سپس حضرت به جابر فرمود: «یا جابر، هل بقی لأحد علیک شی‏ء من دینه؛ ای جابر، آیا بدهی دیگری هم داری؟» عرض کرد: خیر. حضرت صلی الله علیه و آله فرمود: «فاحمل تمرک، بارک اللَّه لک فیه؛ پس خرماها را به خانه ببر، خداوند برکتش را برای تو قرار داده است.»

جابر می‏گوید: خرماها را به منزل بردم و یک سال از آنها استفاده کردیم و انفاق نمودیم و سایر نیازهایمان را با فروش آنها رفع کردیم ولی تا آمدن خرمای جدید چیزی از آنها به برکت دعای پیامبر کم نگردید.

 

جا ماندن جابر از کاروان جهادگران

در یکی از سفرهایی که پیامبر و مسلمانان برای جهاد در حرکت بودند (در غزوه ذات الرقاع)، جابر چون شتر ضعیف و لاغری داشت از قافله جهادگران عقب ماند و سرانجام آن حیوان از فرط خستگی خوابید و قدرت حرکت از او سلب شد، جابر بناچار بالای سر شتر ایستاد و ناله می‏کرد و می‏اندیشید چه کند تا از میدان جنگ و جهاد باز نماند.

جابر می‏گوید: در این بین پیامبر خدا صلی الله علیه و آله که معمولاً بعد از همه و در دنبال قافله حرکت می‏کرد - تا اگر احیاناً ناتوانی از قافله جا مانده به او مدد رساند - از دور صدای ناله‏ام را شنید، همین که نزدیک رسید در آن تاریکی شب پرسید: تو کیستی؟

گفتم: من جابرم، پدر و مادرم فدایت ای رسول خدا.

پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «ما شأنک؟ چرا معطل و سرگردانی؟»

عرض کردم: شترم از راه رفتن مانده است.

حضرت فرمود: آیا عصایی همراه داری؟ گفتم: بلی یا رسول اللَّه و عصا را به حضرت دادم.


پیامبر، عصا را گرفت و به کمک آن، شتر را به حرکت درآورد و بعد او را خوابانید و به من فرمود: سوار شو؟ جابر می‏گوید: من سوار شدم و با رسول خدا صلی الله علیه و آله به راه افتادیم و به عنایت و توجه پیامبر صلی الله علیه و آله شترم از شتر حضرت تندتر حرکت می‏کرد و پیامبر مکرراً مرا مورد لطف و محبت خود قرار داد و شمردم بیست و پنج بار برای من طلب آمرزش کرد، و در ضمن از وضع خانوادگی ما سؤال کرد و فرمود: «ما ترک عبداللَّه من الولد؛ از پدرت چند فرزند باقی است؟». 

گفتم: هفت دختر و من یک پسر بر جای گذاشت. فرمود: آیا قرض هم داری؟ گفتم: آری. پیامبر فرمود: هر وقت به مدینه بازگشتی با طلب‏کاران قرار داد کن که در موقع محصول خرما قرض‏های پدرت را بپردازی، بعد فرمود: آیا زن گرفته‏ای؟ گفتم: آری. فرمود: با چه کسی ازدواج کرده‏ای؟ گفتم: با دختر فلانی که زنی بیوه بود و کسی هم به او رغبت نداشت، وصلت کرده‏ام. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: چرا دوشیزه و دختری نگرفتی که هم‏فکر و هم‏بازی تو باشد؟ گفتم: یا رسول اللَّه، چون چند خواهر جوان و بی تجربه داشتم، نخواستم زن جوان و بی تجربه‏ای بگیرم، و باعث درگیری در خانه‏ام شوند، لذا مصلحت دیدم زن سال‏دار و بیوه‏ای را به همسری انتخاب کنم تا بتواند خواهرانم را جمع‏آوری کند.

پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: بسیار کار خوبی کردی. بعد سؤال کردند: این شتر را چند خریدی؟ گفتم: به پنج وقیه طلا. پیامبر فرمود: به همین قیمت مال من باشد، چون به مدینه آمدی، بیا پولش را بگیر.

جابر گوید: این مسائل در وسط راه در آن شب تاریک بین من و پیامبر خدا صلی الله علیه و آله رد و بدل شد و سرانجام آن سفر به پایان رسید. رسول خدا صلی الله علیه و آله و همراهان به مدینه مراجعت کردند. جابر، شتری را که پیامبر صلی الله علیه و آله از او در آن شب خریداری کرده بود، آورد که تحویل رسول خدا صلی الله علیه و آله بدهد، حضرت به بلال فرمود: پنج وقیه طلا بابت پول شتر به جابر بده به علاوه سه وقیه دیگر، تا قرض‏های پدرش عبداللَّه را بدهد و شترش هم مال خودش باشد، بعد راجع به ادای قرض‏های پدرش به او فرمود: موقع فرا رسیدن محصول خرما مرا خبر کن، تا آخر داستان که در صفحه قبل گذشت.

آری، رسول خدا صلی الله علیه و آله با همراهان و یارانش این چنین صمیمی و دوستانه سخن می‏گفت و در رفع مشکلات آنان می‏کوشید.

 

جابر و خاندان پیامبر


از قرب الاسناد حمیری از امام صادق علیه‏السلام در شأن و منزلت جابر و اخلاص او نسبت به خاندان رسالت نقل است که فرمود: وقتی آیه شریفه «قل لا أسئَلَکُم علیه أجراً إلاّ المَوَدَّة فی القربی»  نازل شد، به خدا قسم کسی به این آیه شریفه وفا نکرد مگر هفت نفر: سلمان، ابوذر، عمار، مقداد، جابر بن عبداللَّه انصاری، غلام آزاد شده پیامبر و زید بن ارقم. 


مرحوم علامه امینی نقل می‏کند: وقتی حجاج بن یوسف ثقفی مکه را تصرف و کار ابن زبیر را تمام کرد، «عبدالرحمن بن نافع» را حاکم مکه قرار داد و خود به مدینه رفت و مردم آن جا را مورد شکنجه و آزار قرار داد، از جمله این که با مُهر فلزی گداخته‏ای برخی از یاران حضرت علی علیه‏السلام را داغ می‏کرد تا درس عبرتی بر دوستان و شیعیان آن امام همام علیه‏السلام باشد، در راستای این وحشی‏گری دستور داد «جابر بن عبداللَّه» را حاضر کرده و دست او را مُهر داغ زدند و نیز دستور داد «سهل بن سعد» را حاضر کردند به او گفت: چرا امیرالمؤمنین عثمان را یاری نکردی؟ گفت: یاری کردم، گفت: دروغ گفتی، بعد گردن او را با همان مهر گداخته داغ نمود!

 

ارادت جابر به امام حسن و امام حسین

امام علی بن الحسین علیه‏السلام می‏فرماید: روزی جابر با دیدن ما، خود را روی دست و پای حضرت حسن و حسین انداخت و بر آنها بوسه زد، مردی از قریش که از بستگان مروان بود بر او خرده گرفت و اعتراض کرد که: چرا با این سن و سال و موقعیتی که در پی هم‏نشینی و مصاحبت با پیامبر خدا صلی الله علیه و آله داری، به دست و پای این دو می‏افتی؟

جابر گفت: ای مرد، از من دور شو، اگر تو فضل و مقام این دو بزرگوار را به آن گونه که من می‏دانم، می‏دانستی، هیچ گاه ایراد نمی‏گرفتی بلکه خاک زیر پای ایشان را هم می‏بوسیدی.

سپس جابر متوجه انس بن مالک شد و گفت: ای ابو حمزه، رسول خدا صلی الله علیه و آله درباره این بزرگواران مطلبی به من فرمود که گمان نمی‏کنم درباره بشری جز آنان صحت یابد.

انس پرسید: ای ابو عبداللَّه، پیامبر خدا صلی الله علیه و آله درباره آنان چه فرمود؟ حضرت علی بن الحسین علیه‏السلام می‏گوید: در این موقع پدر و عمویم (حضرت حسین و حضرت حسن) رفتند و من ماندم و گوش دادم که جابر به انس گفت: در یکی از روزها که در مسجد پیامبر و خدمت آن حضرت بودم پس از آن که مردم متفرق شدند حضرت به من امر کرد که حسن و حسین را نزد او بیاورم، من فوراً رفتم و آن دو را آوردم و در بین راه گاه حسن و گاهی حسین را در آغوش می‏کشیدم، پیامبر علیه‏السلام که علاقه و اکرام مرا نسبت به دو فرزند خود مشاهده کرد، در حالی که سرور و نشاط را در چهره حضرت می‏دیدم، به من فرمود: ای جابر، آیا این دو فرزندم را دوست می‏داری؟

گفتم: بله یا رسول اللَّه، پدر و مادرم فدایت باد، چه چیز مانع آن می‏تواند باشد با قرب و منزلتی که این دو با شما دارند. سپس پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:

أفلا اُخبرک عن فضلهما؟ قلت: بلی بأبی أنت و أمّی، قال: إنّ اللَّه تعالی لما أراد أن یَخلقنی، خلقنی نطفة بیضاء طیّبة، فأودعهما صُلب أبی آدم علیه‏السلام، فلم یزل ینقلها مِن صُلب طاهر إلی رحمٍ طاهر إلی نوح و إبراهیم علیهماالسلام ثم کذلک إلی عبدالمطلب، فلم یصبنی من دنس الجاهلیة شی‏ء، ثم...؛


آیا از فضل و مقام ایشان تو را خبر ندهم؟ گفتم پدر و مادرم به قربانت، آری. فرمود: خداوند چون خواست مرا بیافریند به صورت نطفه‏ای سفید و پاکیزه در پشت آدم مرا قرار داد؛ این نطفه را از پشت پاک و در رحمی پاک منتقل کرد تا به نوح و ابراهیم علیهماالسلام رسید و از او به عبدالمطلب منتقل شد، در آن دوران طولانی، خداوند من و اجدادم را از آلودگی جاهلیت حفظ نمود، این نطفه را در پشت عبدالمطب به دو نیم تقسیم کرد نیمی را در پشت عبداللَّه پدرم نهاد و مرا خلق کرد و نیمی را در پشت عمویم ابوطالب قرار داد و از آن علی را آفرید، پیامبری را به من ختم کرد و وصایت را به علی خاتمه داد. [10]  یک بار دیگر این دو نطفه از من و علی جمع شدند و از آن حسن و حسین را آفرید و به وسیله ایشان ذریه و نسل مرا در آنان قرار داد. 

جابر با بیان این حدیث، ارادت و اخلاص خود را به خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله اعلام نمود.

 

جابر و حدیث مظلومیت اهل بیت

جابر بن عبداللَّه انصاری نقل می‏کند: هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله در سکرات فوت بود، فاطمه زهرا علیها السلام وارد شد، سرش را بر سینه پدرش رسول خدا گذاشت و بسیار گریست، حضرت در این موقع دیده مبارکش را گشود و فرمود:

یا بنیّة، أنتِ المظلومة بعدی، و أنتِ المستضعفة بعدی، فمن آذاک فقد آذانی، و مَن غاظکِ فقد غاظنی، و مَن سرّکِ فقد سرَّنی و...، لأنکِ منّی و أنا منک، و أنت بعضة منّی و روحی التی بین جنبی؛

دخترم تو بعد از من مظلوم واقع خواهی شد و تو را مورد ضعف و ستم قرار می‏دهند، پس هر کس تو را اذیت کند، مرا اذیت کرده و هر کس با تو دشمنی کند با من دشمنی نموده است، و هر کس تو را مسرور و شاد نماید، مرا مسرور و شاد ساخته و هر کس به تو نیکی کند، به من نیکی کرده است، دخترم کسی که به تو جفا کند، به من جفا کرده و کسی که با تو ارتباط برقرار کند، با من ارتباط برقرار کرده و به عکس کسی که با تو قطع ارتباط کند، با من قطع رابطه نموده و کسی که با تو به انصاف عمل نماید، با من به انصاف عمل کرده و کسی که به تو ستم کند، به من ستم کرده است؛ زیرا تو از منی و من از تو، و تو پاره تن و روح و جان منی در بین سینه‏ام.

 

جابر و حدیث لوح فاطمه زهرا


از جمله احادیثی که تنها جابر بن عبداللَّه انصاری آن رااز رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت کرده است و ائمه معصومین علیهم‏السلام بدان می‏بالیدند، حدیث لوح است که فرصت شرح آن در این جا نیست.

 

جابر و ملاقات با امام باقر و آیه اطیعوا الله

یکی از روایاتی که به طور متواتر بین شیعه و سنی نقل شده، ملاقات جابر بن عبداللَّه صحابی رسول خدا صلی الله علیه و آله با امام باقر علیه‏السلام است، این ملاقات با خبر غیبی رسول خدا صلی الله علیه و آله است، اینک به بخشی از آن بسنده می‏کنیم:

جابر نقل می‏کند: وقتی خداوند آیه شریفه «أطیعوا اللَّه و أطیعُوا الرَّسول و اُولی الأمر مِنکم»  را بر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نازل کرد، عرضه داشتم: یا رسول اللَّه، خدا و رسولش را شناختیم، اولی الأمر چه کسانی اند که خدای تعالی اطاعت آنان را با اطاعت خودش و شما مقرون ساخته است؟

حضرت صلی الله علیه و آله فرمود:

هم خلفائی یا جابر، و أئمة المسلمین من بعدی، اوّلهم علی بن أبی طالب ثم الحسن ثم الحسین ثم علی بن الحسین، ثم محمّد بن علی المعروف فی التوریة بالباقر، ستدرکه یا جابر، فاذا لقیته فاقرأه منّی السلام، ثم الصادق...؛

ای جابر، آنان جانشینان منند که پس از من پیشوای مسلمانند، اول ایشان علی بن ابی طالب است و پس از او فرزندش حسن و بعد از او فرزند دیگرش حسین، سپس علی بن الحسین، و بعد از او فرزندش محمد بن علی است که در تورات، باقر خوانده شده است (یعنی شکافنده علم) تو او را درک می‏کنی و موقعی که او را ملاقات کردی سلام مرا به او برسان و پس از او فرزندش صادق جعفر بن محمد است، و بعد از او فرزندش موسی بن جعفر است، سپس علی بن موسی فرزندش می‏باشد و پس از او فرزندش محمد بن علی و بعد از او فرزندش علی بن محمد، باز فرزندش حسن بن علی است و پس از او هم‏نام من محمد است که نام او نام من است و کنیه او کنیه من است او حجت خدا در روی زمین و بقیة اللَّه و خلیفه خدا در میان بندگان او فرزند حسن عسکری می‏باشد.

ذاک الذی یفتح اللَّه تعالی ذکره، علی یدیه مشارق الأرض و مغاربها، ذاک الذی یغیب عن شیعته و أولیائه غیبة لا یثبت فیها علی القول بامامته الّا من امتحن اللَّه قلبه للایمان؛

او آن کسی است که خدای تعالی مشرق و مغرب عالم را به دست او فتح می‏کند، او غیبتی طولانی از شیعیان و دوستانش دارد که جز کسانی که خدا قلب آنان را با ایمان آزموده به امامت او باقی نمی‏مانند.

جابر گفت: عرض کردم، یا رسول اللَّه، آیا در غیبت او بهره‏ای برای دوستان و شیعیانش خواهد بود؟

حضرت صلی الله علیه و آله فرمود:

ای و الذی بعثنی بالنبوة، إنّهم یستضیئون بنوره و ینتفعون بولایته فی غیبته کانتفاع الناس بالشمس و ان تجلاها (تحلاها) سحاب، یا جابر، هذا من مکنون سرّ اللَّه و مخزون علم اللَّه فاکتمه الا عن اهله؛


آری به آن خدایی که مرا به نبوت برگزیده است شیعیانش از نور وجودش استفاده می‏کنند و از ولایت او بهره‏مند می‏گردند همان طوری که مردم از خورشید به هنگامی که در پس ابرها است بهره می‏گیرند. سپس فرمود: ای جابر، این مطلب از اسرار خدایی و از علوم پنهان خداوند است و آن را مکتوم بدار و به کسانی که صلاحیت و لیاقت ندارند، اظهار مکن.

 

جابر در مزار شهدای کربلا در اربعین حسینی

از مواردی که دلیل بر ارادت فوق‏العاده و اخلاص جابر بن عبداللَّه به امیرالمؤمنین علیه‏السلام و خاندان عصمت و طهارت علیهم‏السلام می‏باشد، زیارت او در اولین اربعین امام حسین علیه‏السلام در کربلاست و شرح جریان این زیارت ارزش‏مند، بدین قرار است:

اعمش از عطیه کوفی (عوفی) نقل می‏کند که گفت: به اتفاق جابر بن عبداللَّه انصاری برای زیارت قبر امام حسین علیه‏السلام به کربلا مشرف شدیم چون بدان محل متبرک رسیدیم، جابر مراسم تشرف و زیارت را به جای آورد، ابتدا در آب فرات غسل کرد، لباس تمیز به تن نمود، با بوی خوشی که همراه داشت، بدن خود را معطر کرد و در حالی که گام‏های خود را کوتاه بر می‏داشت و ذکر خدا بر لب داشت قدم بر می‏داشت تا به قبر مطهر حضرت ابا عبداللَّه سیدالشهدا علیه‏السلام رسید.

عطیه گوید: چون جابر نابینا بود به من گفت: دست مرا بر تربت مقدس قبر بگذار؟ من دست او را روی قبر مطهر گذاشتم، اما همین که دست خود را روی قبر گذاشت، گویا غصه عالم در دل او راه یافت و به یاد خاطره جان‏گداز شهادت عزیزان پیامبر و علی و فاطمه علیهم‏السلام افتاد، غش کرد و بی‏هوش روی قبر افتاد؛ فوراً چند قطره آب بر چهره نورانی جابر پاشیدم او به هوش آمد، همین که به هوش آمد با ادای احترام فریادی از دل سر داد و گفت: «یا حسین، یا حسین، یا حسین، حبیبٌ لا یُجیبُ حَبِیبَه؛ ای حسین ای حسین، ای حسین، آیا دوست جواب دوستش را نمی‏دهد؟»

بعد جابر، جوابی به خود داد که دل هر شنونده‏ای را می‏سوزاند و این گونه به آن حضرت خطاب کرد و گفت:

و أنّی لکَ بالجواب و قد شَحطَتْ أوداجُک علی أثباجک، و فَرَّقَ بین بدنِک و رأسک، فأشهدُ أنّک ابنُ النبییّن و ابنُ سید المؤمنین، و ابنُ حلیف التقوی، و سلیل الهُدی، و خامِس أصحاب الکساء، و ابن ُ سیّدِ النّقباء، و ابنُ فاطمة سیدة النساء؛

ای حسین، چه طور می‏توانی جواب بدهی در حالی که رگ‏های تن و گردن تو بریده شده و با خون گلویت آغشته گردیده است؟ چگونه می‏توانی پاسخ دهی در حالی که میان سر و بدنت جدایی افتاده است؟ (و سرت بر فراز نیزه به کوفه و شام برده شده است). ای حسین، من شهادت می‏دهم همانا تو فرزند پیامبران و فرزند سید اوصیا، و فرزند همگام تقوا و برگزیده هدایت، و پنجمین نفر اصحاب کساء، و فرزند بزرگ جانشینان و زاده فاطمه زهرا سیده زنان عالمیان هستی.

و ما لَک لا تَکونُ هکذا، و قد غذتک کفُّ سید المرسلین، و رُبیّتَ فی حجر المُتقین، و رُضِعتَ مِن ثدی الایمان، و فُطِمتَ بالإسلام، فَطِبتَ حیّاً و طِبتَ میّتاً غیرُ أنّ قلوبَ المؤمنین غیرُ طیبة لِفراقک، و لا شاکّةٍ فی الخیرة لک، فعلیک سلام اللَّه و رضوانه، و أشهد أنکّ مَضیتَ علی ما مَضی عَلیه أَخُوکَ یَحیی بن زکریَّا؛

چرا چنین نباشی در حالی که تو از دست رسول خدا صلی الله علیه و آله غذا خوردی و در بستر و دامان پرهیزکاران پرورش یافتی و از سینه ایمان شیر نوشیدی و با اسلام از شیر گرفته شدی، پس تو پاک و پاکیزه زیستی و پاک و پاکیزه از دنیا رفتی، اما دل‏های مؤمنان در غم فراق تو دردمند و ناراحت است و در پاکیزگی و نیکویی تو شک و تردیدی ندارند؛ پس سلام خدا و رضوان او بر تو باد. ای حسین، من شهادت می‏دهم تو در راهی شهید شدی که برادرت یحیی بن زکریا علیه‏السلام در آن راه به شهادت رسید.

جابر سپس با قلبی اندوه‏بار، به دور قبر حسین علیه‏السلام گردید و سپس به نزد قبور سایر شهدا و سربازان فداکار صحنه خونین کربلا آمد، و آنان را مورد توجه قرار داد و گفت:

السلام علیکم أیها الأرواح التی حَلَّت بفناء الحسین، و أناختْ بِرحله، أشهد أنکم أقمتم الصلاة، و آتیتم الزکاة، و أمرتم بالمعروف، و نهیتم عن المنکر، و جاهدتم الملحدین و عبدتم اللَّه حتی أتاکم الیقین، و الذی بعث محمداً بالحق لقد شارکنا فیما دخلتم فیه؛

درود بر شما ای ارواح پاکی که سالار شهیدان حسین علیه‏السلام را در میان خود گرفته و با جان خویش از او حمایت کردید، و اکنون کنار قبر او آرمیده‏اید. من شهادت می‏دهم که شما با خون خود نماز را به پا داشتید، و به زکات (حقوق مالی اسلام) حیات تازه دادید و با عمل خود، امر به معروف و نهی از منکر نمودید (و این دو اصل مهم اسلامی را زنده کردید) و با کافران و ملحدان جهاد کردید و عبودیت و بندگی خود را با جان‏فشانی به مرحله یقین رساندید. به خداوندی که محمد صلی الله علیه و آله را به پیامبری مبعوث کرد و به حق رهنمون بود ما با شما در این راه سعادت‏بخش و در آن چه انجام داده‏اید، شریکیم.

عطیه می‏گوید: به جابر گفتم: این چه سخنی است که می‏گویی (که ما با شهدای کربلا در اجر و ثواب شریکیم) در حالی که ما نه مانند آنان از شهر و دیار خود آواره شدیم و نه به صحنه کارزار آمده‏ایم و نه شمشیری زده‏ایم؟ اما این پاک باختگان جنگیدند و بین سر و بدنشان جدایی افتاده، و فرزندانشان یتیم شده و رگهای گردنشان بریده شده است؟ ای جابر چطور ما با آنها شریکیم؟

جابر در پاسخ عطیه گفت:

یا عطیة، سمعت حبیبی رسول اللَّه صلی الله علیه و آله یقول: مَنْ أحبّ قوماً حُشِر معهم، و من أحبَّ عمل قومٍ اُشرک فی عملهم، و الذی بعث محمّداً بالحق نبیّاً إن نیّتی و نیّة اصحابی علی ما مضی علیه الحسین و اصحابه؛

ای عطیه، از حبیبم رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که می‏فرمود: «هر کس قومی را از نیک و بد دوست بدارد و یا عمل قومی را دوست بدارد با آنان محشور و با عمل آنان در اجر شریک خواهد بود.

ای عطیه، به خدایی که محمد را به حق، مبعوث به رسالت کرد، همانا من مایل بودم همراه امام حسین علیه‏السلام باشم و در راه آن امام مظلوم شهید شوم، این خواست من و یاران من بود، بنابراین به خواست خداوند ما در اجر و پاداش این شهیدان که شربت شهادت نوشیده‏اند، شریکیم.

عطیه می‏گوید: بعد از کنار قبر حضرت سیدالشهدا حرکت کردیم. در بین راه، جابر به من فرمود: ای عطیه، من وصیتی دارم، آیا آن را بگویم؛ زیرا ممکن است پس از این سفر دیگر مرا دیدار ننمایی:

أحبَّ محبِّ آل محمد ما أحبَّهم، و أبغض مُبغضَ آل محمد ما أبغضهم و إن کان صوّاماً قَوَّاما، و ارفق بمحبّ آل محمد فإنّه إن تزلّ (لهم) قدم بکثرة ذنوبهم، ثبتت لهم اُخری بمحبّتهم، فإنّ محبَّهم یعود إلی الجنة و مبغضهم یَعودُ إلی النار؛

ای عطیه، دوستان آل محمد را مادامی که مفتخر به دوستی آنان هستند دوست بدار، و دشمنان آل محمد را تا زمانی که دشمنی دارند، دشمن بدار، اگر چه همواره در حال نماز و روزه باشند. ای عطیه، با محب آل محمد مدارا کن و اگر چه لغزشی دارند و قدمی بر خلاف برمی‏دارند و گناهکارند، اما به واسطه گامهای دیگری که در محبت آل محمد برمی‏دارند جبران آن گناهان می‏شود؛ زیرا دوستداران آنان اهل بهشت و بازگشت دشمنان آنان به جهنم است. [17] 

 

جابر و بی‏اعتنایی به معاویه

جابر در زمان حکومت معاویه چون روزگار بر او سخت می‏گذشت و با این که می‏دانست معاویه بر دین اسلام نمی‏میرد [18]  اما به ناچار قصد شام کرد تا با معاویه ملاقات نماید و با مساعدت او به زندگی خود و خانواده‏اش سر و سامانی بخشد، اما معاویه به سببِ عناد و کینه‏ای که به خاندان پیامبر و اصحاب و شیعیان آنان داشت چند روزی جابر را پشت در نگه داشت و اجازه ورود نمی‏داد تا بدین وسیله او را خوار و سبک نماید، اما جابر پس از آن که اجازه ورود یافت به معاویه گفت: مگر از رسول خدا نشنیدی که فرمود: «من حجب ذا فاقة و حاجة، حجبه اللَّه یوم فاقته و حاجته؛ هر کس به روی حاجتمند و بیچاره‏ای در را ببندد، خداوند درِ رحمتش را در قیامت به روی او می‏بندد.»

معاویه از شنیدن اعتراض جابر بسیار خشمناک شد و در غضب رفت و گفت: من هم از پیامبر صلی الله علیه و آله شنیدم که می‏فرمود: «إنّکم ستلقون بعدی إمرة فاصبری حتی تردوا علیَّ الحوض، أفلا صبرت؟ بعد از من شماها به زمامدارانی مبتلا خواهید شد (که به شما اذیت و آزار می‏رسانند) صبر کنید تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوید، ای جابر چرا صبر نکردی و این جا آمدی؟»

جابر گفت: آری مرا به یاد چیزی که فراموش کرده بودم، آوردی؛ لذا صبر می‏کنم. این را گفت و با بی‏اعتنایی از کاخ معاویه خارج شد و بر مرکب خود سوار شد و به مدینه بازگشت.

معاویه از این برخورد پشیمان شد و شش صد دینار طلا برای جابر فرستاد، اما جابر نپذیرفت و به فرستاده او گفت: به معاویه بگو: «واللَّه یابن آکلة الأکباد، لا وجدتَ فی صحیفتک حسنة أنا سببها أبداً؛ به خدا قسم ای پسر زن جگر خوار، در نامه اعمالت خیری نخواهی دید که من سبب آن شده باشم». [19] 

 

جابر و نقل چند حدیث

1 - جابر می‏گوید: از رسول خدا صلی الله علیه و آله درباره ایمان سؤال شد؟ حضرت فرمود: «الصبر و السماحة؛ ایمان عبارت از صبر و سخاوتمندی است». [20] 

2 - جابر و ابو سعید از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل کرده‏اند که فرمود:

إیّاکم و الغیبة، فان الغیبة أشدُّ من الزنا، إنّ الرجل یَزنی فَیتوبُ اللَّهُ علیه و إنّ صاحبَ الغیبة لا یُغفَرُ له حتی یَغفر له صاحبُه؛

از غیبت پرهیز کنید، زیرا غیبت شدیدتر از زناست؛ چون مرد اگر زنا کند با توبه خداوند او را می‏بخشد، اما اگر غیبت کند با توبه بخشیده نمی‏شود تا آن که شخص غیبت شونده از او درگذرد. [21] 

3 - جابر از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل می‏کند:

اذا دخل أهلُ الجنة الجنةَ، قال لهم ربُّهم تعالی: أتحبّون أن أزیدکم؟ فیقولون: و هل خیر مما أعطیتنا؟ فیقول: نعم، رضوانی اکبر؛

هنگامی که اهل بهشت وارد بهشت می‏شوند، پروردگار متعال به آنان می‏گوید: آیا دوست دارید بیش از این به شما بدهم؟ می‏گویند: آیا بهتر از آنچه به ما عطا کرده‏ای مگر چیز دیگر هست؟ خداوند می‏فرماید: بله، رضوان و خشنودی من بزرگ‏تر است. [22] 

4 - در روایت دیگری جابر می‏گوید:

الجیران ثلاثة: فجارٌ له حق، و جارٌ له حقان، و جارٌ له ثلاثة حقوق؛ و صاحب الحق الواحد جارٌ مشرک لا رحم له، فحقه حق الجوار، و صاحب الحقین جار مسلم لا رحم له، و صاحب الثلاثة جارٌ مسلم ذو رحم، و أدنی حق الجوار ألّا تُؤذی جارَک بِقُتار قِدرِک إلّا أن تقتدح له منها؛

همسایه سه گونه است: همسایه‏ای که یک حق دارد، همسایه‏ای که دو حق دارد و همسایه‏ای که سه حق دارد؛ اما آن همسایه‏ای که یک حق دارد عبارت از همسایه مشرک است که نسبت فامیلی هم ندارد و حق او حق همسایگی است؛ آن همسایه‏ای که دو حق دارد، همسایه مسلمانی است که فامیل نباشد و همسایه‏ای که سه حق دارد، همسایه مسلمانی است که فامیل است. سپس می‏افزاید: کمترین حق همسایه این است که همسایه‏ات را اذیت نکنی. [23] 

5 - در پایان این گفتار کلام حکمت‏آمیز و بسیار جالب امیر مؤمنان علیه‏السلام به جابر را نقل می‏کنیم که حاوی نکات ارزنده و آموزنده‏ای است، حضرت علیه‏السلام فرمود:

یا جابر، قوام الدین و الدنیا باربعة: عالمٍ مستعملٍ عِلمَه؛ و جاهل لا یَستنکِفُ أن یتعلَّم، و جَوادٍ لا یبخل بِمعروفه، و فقیرٍ لا یَبیع آخرتَه بدنیاه...؛

ای جابر، ارکان دین و دنیا بر چهار چیز استوار است: به عالم و دانشمندی که علم خود را به کار گیرد و به نادانی که از فراگیری علم و دانش سر باز نزند و به بخشنده‏ای که در کار نیک بخل نورزد و به نیازمندی که آخرت خود را به دنیا نفروشد؛ هرگاه عالم، علم خود را ضایع کند (و به آن عمل ننماید) و نادان از فراگیری علم خودداری نماید و بی‏نیاز از بخشش کردن بخل ورزد و نیازمندی که آخرت خود را به دنیا بفروشد، ارکان دین و دنیا تباه می‏گردد.

سپس امام علیه‏السلام افزود:

یا جابر، من کَثُرَتْ نِعَمُ اللَّه علیه، کَثُرت حوائجُ الناس إلیه، فَمَن قام للَّه فیها بما یَجِبُ فیها عرَّضها للدوام و البقاء، و مَن لم یقم فیها بما یَجِبُ عرَّضها للزوال و الفناء؛

ای جابر، کسی که نعمت فراوان خداوند به او روی می‏آورد، نیازهای مردم بر او فزونی می‏یابد، در این حال آن کس که وظیفه خود را در برابر این نعمت‏های خدادادی انجام دهد به دوام و بقای نعمت خویش کمک کرده است، و آن کس که چنین نکند، آنها را در معرض زوال و نابودی قرار داده است. [24] 

 

 

پی­ نوشت­ ها:

[1] اسد الغابه، ج 1، ص 256؛ الاصابه، ج 1، ص 434؛ سیر اعلام النبلاء، ج 4، ص 337.

[2] سیر اعلام النبلاء، ج 4، ص 337.

[3] اسد الغابه، ج 1، ص 257؛ الاصابه، ج 1، ص 435؛ سیر اعلام النبلاء، ج 4، ص 338.

[4] خرائج راوندی، ج 1، معجزات النبی صلی الله علیه و آله، ص 154، ح 242؛ بحارالانوار، ج 18، ص 232.

[5] مردان بزرگ و پیامبران الهی در هر فرصتی از موقعیت‏ها استفاده می‏کنند و حتی از جزئیات زندگانی امت خود غافل نمی‏شوند، لذا در این سفر جنگی و در تاریکی شب، پیامبر صلی الله علیه و آله از وضع خانوادگی جابر سؤال می‏کند و از حال او باخبر می‏شود.

[6] مکارم الاخلاق، وصف النبی فی الرفق بامته، ص 19؛ بحارالانوار، ج 16، ص 233.

[7] شوری 42، آیه 23، «بگو من از شما اجرت رسالت نمی‏خواهم مگر دوستی ذی القربی و اهل بیت پیامبر را.»

[8] قاموس الرجال، ج 2، ص 517.

[9] ر. ک: الغدیر، ج 9، ص 129.

[10] یعنی جانشینی پیامبر صلی الله علیه و آله را در علی و اولادش ختم کرده است.

[11] امالی شیخ طوسی، ص 499، مجلس 18، ح 2/ 1095؛ بحارالانوار، ج 22، ص 111.

[12] اثبات الهداه، ج 2، ص 285، باب التاسع، ح 73.

[13] نساء 4، آیه 59 «ای کسانی که ایمان آورده‏اید از خدا و پیامبر و صاحبان امر از میان خودتان، اطاعت کنید.»

[14] در «بحارالانوار، ج 46، ص 227«آمده که فرمود: بعد از ملاقات با او دیگر عمری نخواهی کرد و از دنیا خواهی رفت.

[15] تفسیر برهان، ج 1، ص 381؛ ر. ک: بحارالانوار، ج 46، ص 227؛ اصول کافی، ج 1، ص 304، کتاب الحجه باب الاشاره و النص عل علی بن الحسین؛ ارشاد مفید، ج 2، ص 158؛ خرائج راوندی، ج 1، ص 269؛ معجزات الامام الباقر، ح 12؛ بحارالانوار، ج 46، ص 225.

[16] عطیه کوفی (عوفی) فرزند سعد بن جناده است پدرش سعد خدمت امیرالمؤمنین علیه‏السلام آمد و عرض کرد: خداوند پسری به من عنایت فرموده است. حضرت فرمود: نام او را عطیه بگذار، زیرا او عطیه الهی است. عطیه پس از آن که بزرگ شد از راویان حدیث گردید و در سال 111 هجری به رحمت ایزدی پیوست. (سفینة البحار).

[17] بحارالانوار، ج 68، ص 130.

[18] عبداللَّه بن عمر از رسول اللَّه صلی الله علیه و آله نقل می‏کند که فرمود: «یموت معاویه علی غیر الاسلام.» وقعة صفین، ص 217.

[19] قاموس الرجال، ج2، ص 521.

[20] شرح ابن ابی الحدید، ج 1، ص 322.

[21] شرح ابن ابی الحدید، ج 9، ص 60.

[22] شرح ابن ابی الحدید، ج 9، ص 280.

[23] شرح ابن ابی الحدید، ج 17، ص 10.

[24] نهج البلاغه، سخن 372.

 

 

عطیه عوفی همراه با سوگواری جابر

 

چهره‏های درخشانی در سکوت ‏مرگبار ستم فرمانروایان غاصب مکتوم مانده است. کاش تاریخ‏نویسان، به جای آن همه کتابها که در باره اهل دوزخ نوشته‏اند، در راه شناساندن تندیسهای زهد و پاکی و الگوی مقاومت تلاش‏ می‏کردند. بی‏تردید اگر چنین بود ، فریادگران بیداری را در سکوت‏ تاریک تاریخ فراموش نمی‏کردیم. این نوشتار به معرفی یکی از چهره‏های ناشناخته تاریخ پرداخته‏است. آن که نامش را امیر مؤمنان(ع) برگزید; همراه جابر بن‏عبد الله انصاری از اولین زائران حرم امام حسین(ع) بود; خطبه‏فدک و زیارت اربعین را روایت کرد و در شمار مبارزان شجاع جای گرفت.

ولادت

با طلوع خورشید حکومت علوی در کوفه ، غنچه‏ای شکوفا شد تاتماشاگر آفتاب امامت ‏باشد. گرچه تاریخ دقیق این واقعه مشخص نیست; ولی می‏توان گفت: در سالهای 36-40 قمری ، روزی سعد بن جناده به آستان حضرت‏علی(ع) شرفیاب شد; ولادت فرزندش را به عرض حضرت رساند و تقاضای ‏نامگذاری کرد. حضرت نوزاد را در آغوش گرفت و فرمود: « هذا عطیه الله‏» این نوزاد عطا و موهبت الهی است. حضرت علی(ع) بعد از مراسم نامگذاری ، برای عطیه صد درهم حقوق ماهانه تعیین‏فرمود و پدرش با دریافت‏ حقوق برای کودک غذا تهیه کرد.

خاندان عطیه

عطیه عوفی در یکی از خاندانهای معروف عرب که از طایفه بکالی‏بود ، چشم به گیتی گشود. بکالی تیره‏ای از قبیله بنی عوف بن‏امرؤ القیس شمرده می‏شد و در بین قبایل عرب شان و منزلتی خاص‏داشت. چون عطیه از قبیله بنی عوف بود، به او عطیه عوفی‏ می‏گویند. گویا مادرش در شمار اسرای آزاد شده رومی جای داشت و همسر سعد شمرده می‏شد.

مقام علمی عطیه

عطیه، از نظر طبقات رجالی، در گروه تابعین جای دارد; یعنی ازطبقه‏ای است که پیامبر اکرم(ص) را ندیده و بدون واسطه سخنی از وی نقل نکرده است. او از اصحاب حضرت علی(ع) و امامان بعد از او تا امام محمد باقر(ع) به شمار می‏آید.  عطیه از دانشمندان ‏بزرگ و اسلام شناس عصر خویش شمرده می‏شد و از چنان مقام علمی ‏برخوردار بود که حتی دانشمندان اهل سنت نیز او را مورد اعتماد می‏دانستند و دانش تفسیری و حدیثی‏اش را تایید می‏کردند.

اساتید و شاگردان عطیه

عطیه استادانی برجسته داشت که در اسلام و تشیع از جایگاهی والا برخوردار بودند. کتاب «تهذیب التهذیب‏» نام هشت تن از استادان وی را بر می‏شمارد. کتاب «طبقات‏» شش تن از استادانش ‏را معرفی کرده و از دیگران نام نبرده عبد الله بن عباس و جابر بن عبد الله انصاری از معروفترین استادان او شمرده‏ می‏شوند. این شخصیت علمی شاگردان بسیاری تربیت کرد. کتاب‏«تهذیب التهذیب‏» نام شانزده تن از آنها را ثبت کرده است. اعمش و پسران عطیه (حسن و عمر و علی) در این گروه جای‏دارند. علی بن عطیه از اصحاب امام صادق(ع) نیز به شمار می‏آید.

آثار علمی

1- تفسیر قرآن عطیه دست ‏پرورده استادی بزرگ چون ابن عباس بود و پنج جلد تفسیر قرآن نگاشت.(10) دانشمندان اهل تسنن از این‏تفسیر بهره‏های فراوان برده‏اند. آثار عطیه نزد علمای اهل سنت ‏معتبر است. و بزرگانی چون طبری ، خطیب بغدادی از آثار این‏دانشور بزرگ بهره فراوان بردند. عشق عطیه به علوم قرآنی وانس وی با قرآن به اندازه‏ای بود که خودش می‏گوید: من سه دوره ‏تفسیر کامل قرآن را نزد ابن عباس آموختم و قرآن را نیز هفتاد بار در کنارش خواندم.
2- خطبه فدک دومین اثر جاودان عطیه خطبه فدک حضرت زهرا(س)است. حضرت این خطبه را در مسجد النبی ایراد فرمود. عطیه آن را برای عبد الله ابن حسن مثنی ، پسر امام حسن مجتبی(ع) نقل کرد و در تاریخ به یادگار نهاد.
3- زیارت اربعین یادگار جاودان دیگر عطیه زیارت گرانقدر و باعظمت اربعین ابا عبد الله الحسین(ع) است. او همراه جابر ابن‏عبد الله انصاری، صحابی بزرگ پیامبر اکرم(ص) در اربعین شهادت‏امام حسین(ع) کنار تربت مطهر آن حضرت حضور یافت، اشک ماتم‏ ریخت و نامش را به عنوان نخستین زائر کوی حسین جاودانه‏ ساخت. جایگاه زیارت اربعین چنان والاست که امام حسن ‏عسکری(ع) فرمود: یکی از علامتهای مؤمن زیارت اربعین سید الشهدااست. 

ابعاد شخصیت ‏سیاسی عطیه

1- زبان گویای ولایت علوی عطیه، که پرورش‏یافته مکتب تشیع‏ راستین بود، آموخته‏هایش را با زبانی گویا برای جامعه اسلامی و تاریخ بیان کرد و به یادگار گذاشت. آن بزرگوار به شیوه‏ای زیبا به دفاع از حریم ولایت علوی پرداخت. بدین جهت نامش در سند بسیاری از روایاتی که منزلت و فضایل حضرت علی(ع) را بیان‏ می‏کند ، دیده می‏شود. عطیه از کسانی است که حدیث غدیر خم را به دورترین نفاط بلاد اسلامی رساند. پیامبر اکرم(ص) در حجه‏الوداع در غدیر خم دست‏حضرت علی(ع) را گرفت و به مردم فرمود: ای مردم، آیا نمی‏دانید که من از خود مؤمنین به آنها سزاوارترم؟ گفتند: آری، یا رسول الله. سپس فرمود: « من کنت مولاه فهذا علی مولاه‏» عطیه در باره‏شان نزول آیه شریف (یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من‏ربک)  می‏گوید: «نزلت هذه الآیه علی رسول الله صلی الله‏علیه و آله فی علی بن ابی طالب (ع) این آیه در منزلت‏حضرت علی ابن ابی طالب نازل شد. بیان چنین احادیثی در باره شخصیت‏حضرت، در زمانی که آشکارا بدان بزرگوار ناسزا می‏گفتند، دارای ارزشی والا بود; زیرا درباریان ‏آگاه و مردم ناآگاه دشنام دادن بدان حضرت در هر قنوت ‏و خطبه را از فرایض مسلمانان می‏دانستند. در چنین فضای آشوب‏زده‏ای ، عطیه به افشاگری پرداخت و با نقل فضایل علی(ع) کوشید ولایت را در جامعه تثبیت کند.
2 زیارت اربعین و اقدامی انقلابی زیارت اربعین عطیه و جابربن عبد الله در آن زمان حساس از بعد سیاسی اهمیت ‏بسیار دارد. زمانی که یزید بن معاویه ریختن خون سید الشهدا واصحابش را افتخار می‏دانست و شیعیان آن حضرت در خفقان شدید به‏سر می‏بردند، بازمانده یاران پیامبر اکرم(ص) به زیارت تربت‏امام(ع) شتافت. او در واقع فرستاده خاتم المرسلین به شمارمی‏آمد; زیرا رسول خدا به وی وصیت کرده بود «یا جابر زر قبر الحسین فان زیارته تعدل مئه حجه‏» ای جابر، قبرفرزندم حسین را زیارت کن. چون ثواب زیارتش با ثواب صد حج‏ برابر است. جابر بعد از شهادت امام حسین(ع) و یارانش از این فاجعه تاریخی‏آگاه شده ، با چشمان نابینا و دلی روشن و ضمیری پاک راه کوفه‏ پیش گرفت و خود را به دست‏پرورده مکتب علوی یعنی عطیه عوفی‏ رساند. این دو بزرگمرد در اربعین شهادت ابا عبد الله الحسین(ع)و اصحابش در سرزمین مقدس کربلا حضور یافتند. و این افتخار را به دست آوردند که از اولین زائران حرم حسینی شوند. آنچه ‏به زیارت اربعین جلوه‏ای خاص از شهامت و شجاعت می‏دهد حرکت ‏قهرمانانه این دو زائر در آن موقعیت‏حساس است; زیرا بعد از شهادت امام حسین(ع) یزید کسی را مانع ظلم و فساد خود نمی‏دید و تمام سعی خودش را به کار برد تا با خفه کردن صدای هر مخالفی‏قیام عاشورا را امری عادی و غیر الهی جلوه دهد. بدین سبب، نگرش جامعه به نهضت امام‏حسین(ع) در ابتدا نگرشی همراه با بی‏تفاوتی‏گاه اعتراض‏آمیز بود. در آن موقعیت، حرکت جابر از مدینه و عطیه از کوفه برای زیارت سید الشهدا تاییدی بر قیام‏آن حضرت بود. به ویژه این که این زیارت با رسیدن بانوان‏اهل بیت و اسرا از شام و برپایی سه روز سوگواری برای سالار شهیدان و یارانش مقارن بود.(25) این حرکت انقلابی به شعله‏ورشدن نهضت‏ حسینی و افشای جنایات دژخیمان بنی امیه انجامید و عطیه و جابر از بنیانگزاران قیامهایی شدند که در دفاع از قیام‏کربلا به وسیله توابین و دیگران شکل گرفت.

مقاومت عطیه

عطیه چون پرستویی عاشق و بلبلی نغمه سرا در هر کوی و برزن‏ترانه عشق علی می‏خواند و لحظه‏ای آرام نمی‏گرفت. هیچ تازیانه‏ای‏ نتوانست ندای این فریادگر عرفان و عدالت را خاموش سازد. تاریخ ‏هرگز مبارزه سیاسی این دانشمند بزرگ را از یاد نمی‏برد. مبارزه‏سیاسی عطیه عوفی در زمان حکومت جبار عبد الملک مروان، پنجمین‏خلیفه اموی، در مقابل حجاج بن یوسف ثقفی، که دستانش به خون‏شیعیان علوی آغشته بود، همچنان جاودانه ماند. در زمان‏فرمانروایی این ستمگر اموی در کوفه قیامهای متعددی شگل گرفت‏ که یکی از آنها قیام عبد الرحمن بن محمد بن اشعث در سال 80 ه. ق بود. این نهضت از خراسان آغاز شد. عبد الرحمن ، بعد از چندین‏بار درگیری با لشکر حجاج، سرانجام در سال 83 در بصره دستگیرشد. نکته جالب توجه در این قیام آن است که عده‏ای از بزرگان و دانشمندان شیعه و قاریان عراق مانند سعید بن جبیر و ابراهیم‏ نخعی و عطیه عوفی ، در رکاب عبد الرحمن بودند. وقتی عبد الرحمن‏ شکست‏ خورد، عطیه به سمت فارس گریخت. حجاج در فرمانی، محمد بن‏قاسم ثقفی به فرماندار فارس، نوشت، عطیه را دستگیر کرده ، اورا وادار سازد به حضرت علی(ع) ناسزا بگوید و اگر امتناع ورزید چهارصد تازیانه بر وی زده، موی سر و محاسنش را بتراشند. فرماندار فارس عطیه را فراخواند و فرمان حجاج را برایش خواند; عطیه زیر بار چنین ننگی نرفت; با کمال شهامت چون کوهی استوارماند و سخت‏ترین شکنجه‏ها و تازیانه‏های امویان را تحمل کرد. این تابعی قهرمان مدتی در فارس اقامت گزید و چون قتیبه بن‏مسلم بر مسند استانداری خراسان جای گرفت‏به آنجا رفت و چندی‏در آن دیار به سر برد. سرانجام وقتی فرمانروایی عراق در دست‏عمر بن هبیره قرار گرفت، عطیه نامه‏ای به وی نوشت و خواستار پناهندگی و بازگشت‏به کوفه شد. عمر بن هبیره اجازه داد و عطیه‏به کوفه باز گشت. این یاور مخلص اهل بیت (علیهم السلام) در سال 111 هجری قمری به‏سرای جاودانگی شتافت.

تاریخ ارسال: یکشنبه 24 آذر 1392 ساعت 15:47 | نویسنده: admins | چاپ مطلب
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد