با خودم فکر می کنم اصلا چرا باید رباب با آب هم قافیه باشد؟!...
گاه روضه خوان ها زیادی شلوغش میکنند...
حرمله آنقدر ها هم که می گویند تیر انداز ماهری نبود...
هدف های روشنی داشت....
چشم عباس...
گلوی تو...
سینه ی حسین...
تنها تو بودی که خوب فهمیدی استخوانی که در گلوی علی بود سه شعبه بود!
شش ماه علی بودن را طاقت آوردی!
خون تو جاذبه ی زمین را از بین برد...
حالا پدرت یک قدم سوی خیمه می رود...
برمی گردد....
.می رود...
بر می گردد...
می رود....
عرق شرم مرد را تشنه تر می کرد....
باز هم یک قدم میرود برمی گردد...
می رود پشت خیمه ها با غلاف شمشیر برایت از خاک گهواره می سازد....
تا دیگر صدای سم اسب های وحشی از خواب بیدارت نکند...
رباب می رسد از راه ....با نگاه... با یک جمله ی کوتاه ...
آه آقا خودتان که سالمید ان شالله...
اصغرم فدای سرت...
............................
کَمان گرفته که طفل صغیر را بزند
امید و دار و ندار امیر را بزند
تمام هلهله هاشان به خاطر این بود
که یک شغال توانسته شیر را بزند
سید حسن رستگار
.................
لالا برای آن که خواب ندارد چه فایده
ماندن برای آن که تاب ندارد چه فایده
گیرم تو را حسین بگیرد، بغل کند
وقتی دو قطره آب ندارد چه فایده
احساس مادری به همین شیر دادن است
آری ولی رباب ندارد چه فایده
انداخته حِرز، اگر چه به گردنت
تا صورتت نقاب ندارد چه فایده
پرسش نکن سه شعبه برایم بزرگ بود
وقتی کسی جواب ندارد چه فایده
با چه سر تو را به نی بند می کنند
زلفی که پیچ و تاب ندارد چه فایده
علی اکبر لطیفیان - تهران
................
این طفل شیرخواره همۀ لشکر من است
در بیـن سی هـزار سپه، یـاور من است
یـک بـاغ لاله هـدیه به محبوب کردهام
این شیرخواره دسته گلِ آخـرِ من است
خونی کز آن جمال خدا گشت لالهگون
بـاور کنید خـون علیاصغرِ مـن است
ایـن طفـل شیر را مشمارید شیرخوار
من مصحف خدایم و این کوثر من است
مـن سینه چـاک سنگر سـرخ شهادتم
این است آن شهید که همسنگر من است
ایـن اسـت آن شهیـد کـه با بیزبانیاش
تـا صبـح روز حشـر پیامآور من است
جسمش به روی دست من و مرغ روح او
پـرواز کـرده در بغـلِ مـادر مـن است
چون شمعِ سوخته شده از قحط آب، آب
آبـی اگر که خورده ز چشمِ تر من است
خواهید اگر کنید پس از این زیارتش
قبرش به روی سینۀ غمپرور من است
«میثم» شـرارۀ دل مـا را کِشد به نظم
با سوزِ سینه، تشنه لبِ ساغر من است
استاد سازگار
...................
این نالۀ شکستۀ یک خسته مادرست
بی شیر بودنم به خدا مرگ آورست
آن مادری که شیر ندارد دهد به طفل
خجلت زده غریب و پریشان و مضطرست
از دخترم سکینه شنیدم چه ها شده
رویت خضاب گشته ز خون کبوترست
مهلت بده دوباره گلم را بغل کنم
من مادرم که سینۀ من مهد اصغرست
یا که ببند چشم علی یا که صبر کن
چشمش هنوز در پی بیچاره مادرست
با من مگو که تیر به حلق علی زدند
بر حنجرش نشانۀ تیزی خنجرست
داغش عظیم اگر چه خودش شیر خواره بود
این داغ سخت با همه غم ها برابرست
یوسف رحیمی - قم
.......................
بر مرکبِ پیمبر اعظم سوار شد
عمامه بست، رو به سوی کارزار شد
زیر عبا گرفت علی را شهِ غریب
با شیرخواره جانب آن قوم خوار شد
گفتند آمده ست به قرآن قسم دهد
پس همهمه گرفت و قُشون بیقرار شد
پس دست بُرد و طفلکِ از حال رفته را
بیرون کشید و خاتم شهر آشکار شد
لب باز کرد تا سخن انشا کند حسین
پس رو برو به مکتبِ داد و هوار شد
چندین سخن ز ماهی و آب فرات کرد
پس با علی سخن ز سر التفاط کرد
چشم سیاه تو چقدر آب می خورد؟
اصلاً شب سیاه مگر آب می خورد؟
شمر و سنان و اَخنس و خولی بهانه است
قتل پدر ز داغ پسر آب می خورد
ای پاره ی دلم سر دستم تکان مخور
الآن لبت ز تیر سه پر آب می خورد
گفتند آمده ست زرنگی کند حسین
جای تو گفته اند پدر آب می خورد
عباس خفته است که برپاست حرمله
این فتنه از خسوف قمر آب می خورد
یا رب ببین که من جگرم را فروختم
تنها ستاره ی سحرم را فروختم
محمد سهرابی- تهران
.............................
کاش این قبر تو گم باشد و پیدا نشود
اگرم شد سر نبش قبر بلوا نشود
از تو گهواره ای مانده ببرندش غارت
ولی ای کاش سر راس تو دعوا نشود
گفته بودم بنشینی به سر تیغ پسر
که به سرنیزه سر کوچک تو جا نشود
کاش با دیدن تو در همه ی راه علی
بیش از این قامت خم گشته ی من تا نشود ؟
من هنوز از نگه حرمله ها می ترسم
کاش دیگر کسی مشغول تماشا نشود
لب به گریه نکنی باز اگر می خواهی
بوسه ی چوب به لبهای تو پیدا نشود
گر چه خالیست علی جای تو در آغوشم
ولی بهتر که زآغوشه ی زهرا نشود
غارت اینجا نه فقط درهم و دینار و زر است
کاش این سوخته معجر زسرم وا نشود
یاسر مسافر
.............
یابن خیر النساء خداحافظ
در پناه خدا، خداحافظ
تو هنوزم مرا نبوسیدی
پدر تشنه ها خداحافظ
دست کم می شود مرا ببری
مرد بی انتها خداحافظ
خواهشی قبل بُردنم دارم
التماس دعا خداحافظ
بی قراری، قرار می خواهی
من نمردم، که یار می خواهی
پر پرواز و بال پروازی
انتهای زمان آغازی
چه کنم یار کوچکت باشم
چه کنم تا دلت شود راضی
اکبرت رفت با عمو چه شود
یک نگاهی به من بیندازی
هر چه باشم منم علی هستم
از چه با بی کسیت می سازی؟
یاد دارم مرا بغل کردی
گفتی ای یار آخرم نازی
سخنانت عجیب غوغا کرد
بند قنداقه ی مرا وا کرد
روی دستان باب من رفتم
با سرم باشتاب، من رفتم
خیمه پرسید بر نمی گردی؟
مگر اینکه به خواب، من رفتم
مشک سقاییِ عمویم کو ؟
تا کنم پُر ز آب، من رفتم
چه کنم واقعاً پدر تنهاست
عذر خواهم رباب، من رفتم
پشت سرهای ما چه می ریزی
اشک غم جای آب، من رفتم
گر چه بی شیر، زاده ی شیرم
می روم انتقام می گیرم
وقت آن شد خودی نشان بدهم
نا توانم تو را توان بدهم
در میان قنوت دستانت
چون علی اکبرت، اذان بدهم
دوست دارم کنار پیکر تو
با لبی خشک و تشنه جان بدهم
یا ز سر نیزه چون سرت با سر
به سر عمه سایبان بدهم
یا همین که رباب لا لا گفت
با سرم نیزه را تکان بدهم
تا ز حلقم سپیده پیدا شد
حرمله با سه شعبه اش پا شد
یک سه شعبه مرا ز عمه گرفت
خنده را بی حیا، ز عمه گرفت
در هیاهوی دست و پا زدنم
بی سر و بی صدا ز عمه گرفت
تیر پایان به جمله داد و مرا
در هوا بی هوا ز عمه گرفت
تن من دست خاک، سر را هم
سر این نیزه ها ز عمه گفت
اصغرت بال و پر در آورده
از سر نیزه سر در آورده
نیزه دارم همین که راه افتاد
موی من شانه شد به پنجه ی باد
مادرم مات خنده ام شده بود
از تماشام، گریه سر می داد
درِ دروازه را که رد کردیم
دور و اطراف شهر سنگ آباد
سنگشان بی هوا به سر می خورد
سرم از روی نیزه می افتاد
همسفرها به من نمی گویید
سنِّ شش ماهگی مبارک باد؟
سدّ برخورد سنگ و سر نشدم
بی بدن بودنم، اجازه نداد
حال که، تکلیف من مشخص شد
اصغر از محضرت مرخص شد
حامد خاکی
..............................
ببینید، ببینید، گُلم رنگ ندارد
اگر آمده میدان، سَرِ جنگ ندارد
گُلم سُرخ و سپیدست، ازو قطع امیدست
واویلا، واویلا، واویلا، واویلا
*
جُز این کودک معصوم، دگر یار ندارم
جُز این هِدیه ی کوچک، به دادار ندارم
گُلم سرخ و سپیدست، ازو قطع امیدست
واویلا، واویلا، واویلا، واویلا
*
به روی دست و دوشم، ببینید فتاده
سر و گردن خود را، به دوش من نهاده
گُلم سرخ و سپیدست، ازو قطع امیدست
واویلا، واویلا، واویلا، واویلا
*
اگر تیر دریده، اگر رنگ به رو نیست
به جز تیر سه پهلو، جوابی به گلو نیست
گُلم سرخ و سپیدست، ازو قطع امیدست
واویلا، واویلا، واویلا، واویلا
*
منم تاجر و، جز او، ز سرمایه ندارم
ز سوره ها ی عشقم، جز این آیه ندارم
گُلم سرخ و سپیدست، ازو قطع امیدست
واویلا، واویلا، واویلا، واویلا
علی انسانی
وقتی لبان کوچک تو بی جواب شد
مادر به جای آب، ز شرم تو آب شد
بیهوده پا به سینه ی من می زنی مکوش
پیش لبان خشک تو دریا سراب شد
مثل همیشه بوسه زدم روی گونه ات
اما لبم ز تاول رویت کباب شد
وقتی عمود خیمه ی عباس را کشید
گفتم رباب: خیمۀ عمرت خراب شد
از چشم های حرمله پیداست فکر چیست
مادر دعا نکرده ای و مستجاب شد
حسن لطفی
...............................
چه کرده عدو با تو و حنجرت؟
که خون کرده قلب من و مادرت
چه کرده سه شعبه گلوی تو را
که پاشیده گردیده سرتاسرت
تو رفتی نگفتی که بعد از تو من
چه باید کنم با تو و پیکرت؟
تو ای غنچه ی سرخ کرببلا
چه دستی تو را می کند پرپرت؟
الا ای کبوتر مزن بال و پر
خودم می کشم تیر را از پرت
سر کوچک و نی سواری عجب!
چگونه تحمل کند مادرت؟
تو همبازی خواهرت بوده ای
تو رفتی و تنها شده خواهرت
امیر حسین محمود پور
......................
این قب قب تو ناز به تفسیر می کشد
لب لب مکن که این جگرم تیر می کشد
پنجه مکش به سینه تف دیده کویر
ناخن مگر ز سینه کمی شیر می کشد
در کودکی چه محشری در عشق کرده ای؟
حسرت به عاشقی تو هر پیر می کشد
هر کس قدم به سیر مقامات تو نهد
کارش در این دیار به تکفیر می کشد
گویا شنیده شد که خدا هم ز داغ تو
در عرش ناله های فرا گیر می کشد
می دانم عاقبت که سر (چند قطره آب)
کار امام عشق به تحقیر می کشد
با آن که دیر آمدم بالای قبر تو
دیدم پدر ز حنجر تو تیر می کشد
این جسم غرق خون تو و حالت پدر
آن ماجرای کوچه به تصویر می کشد
بو برده دشمنت به گمانم تنت کجاست...
بر روی خاک نیزه و شمشیر می کشد
باور نمی کنم... بدن توست روی نی؟
دشمن میان هلهله تکبیر می کشد
چشمان باز و حنجره ریش ریش تو
حال دل رباب به تحریر می کشد
تا نیزه در گلوی تو جا باز می کند
انگار از وجود من اکسیر می کشد
دیده ببند تا که نبینی عدوی تو
ناموس خانواده به زنجیر می کشد
قاسم نعمتی
..................
چگونه خاک بریزم به روی زیبایت
که تو بخندی و من هم کنم تماشایت
به غیر گریه بی اشک تو جواب نبود
برای ناله هَل مِن مُعین بابایت
مزار کوچک تو پر شده است از خونت
بخواب ماهی من در میان دریایت
مرا ببخش عزیزم که جای قطرهٔ آب
به یک سه شعبه برآورده ام تقاضایت
چگونه جسم تو پنهان کنم که می دانم
به وقت غارتمان می کنند پیدایت
بخواب در دل این خاک تا کمی وقت است
که بعد از این شود آغوش نیزه ها جایت
×××
بیا رباب که این شاید آخرین باریست
که خواب می رود او با نوای لالایت
اگر نشد که شود سایه سرت امروز
به روی نیزه شود سایه سار فردایت
محمدعلی بیابانی
.......................
تو را به جان عزیزت بخواب عزیز دلم
ببین که حال دلم شد خراب عزیز دلم
نفس نفس نزن این گونه ای همه نفسم
مکن تو مادر خود را عذاب عزیز دلم
تو رو به قبله شدی از عطش وَ می گردد
برای تو جگر آب، آب عزیز دلم
هنوز راه نیفتاده ای مبارز من
مکن برای شهادت شتاب عزیز دلم
بگو که تیر سه شعبه میان این همه یل
تو را نموده چرا انتخاب عزیز دلم؟
نگو که می شود آخر محاسن بابا
به خون حلق ظریفت خضاب عزیز دلم
نشد دعای دلم مستجاب اما
دعای حرمله شد مستجاب عزیز دلم
میلاد حسنی
...........................
ز فرط ناله، تن بی جان شد ای وای
زمین از گریه اش ویران شد ای وای
ندانم حرمله زد نیزه یا تیر
سرش از پوست آویزان شد ای وای
...........
چه فکری می کنی ای تیر آیا قد اصغر را نمی بینی؟/ مگر بر آستان خیمه مادر را نمی بینی؟ /
که خود را می کشی این قدر با شدت/ که دقت کرده ای این گونه با دقت/ که از زه می پری
این طور با سرعت؟/ همیشه نقطه ی قلب هدف مشکی ست / اما خوب دقت کن! / که این دفعه
سفیدی گلوگاهی هدف گشته / به روی دست خورشید جهان ماهی هدف گشته / اگر یک شعبه هم
بودی نمی ماند از گلو چیزی / چه تصویر غم انگیزی / که تیری با سه تا شعبه به سوی
حنجری رفته / به قصد آفتابی بر ورای منبری رفته / پریشانم از این برخورد/ گر آبش نمی
دادید این کودک خودش می مرد/ چرا تیر سه شعبه؟ که برای کودک تشنه نبودِ آب کافی بود /
برای این که بابا بشکند از پا میان علقمه بانگ "برادر جان مرا دریاب" کافی بود / فقط درد علی
اکبر برای این که از پا در بیاید عاقبت ارباب کافی بود / چرا دیگر علی اصغر؟ چرا شش ماه ی
پرپر؟/ چه فکری می کنی ای تیر هر اندازه مجبوری / هدف کوچک تر است از تو نمی بینی
مگر کوری؟ / مگر کوری؟ یقینا با چنین فرضی / چنین طولی چنین عرضی / اگر حتی به
بالا ... نه! به زیر گردنش خوردی / به غیر از حنجره از صورتش هم قسمتی بردی / مگر
حجم گلوی آدم بالغ چه اندازه ست؟ علی اصغر تشنه که دیگر جای خود دارد / هزاران نکته در
این جاست که فرضِ نشد دارد؛/ یکی این که به این سرعت اگر تیری رها گشته / زبانم لال حتما
سر از این پیکر جدا گشته / و گر هم مانده جای تیر و حنجر جا به جا گشته / و دیگر این که از این
سو گلوی خشک شش ماهه ز جنس نرم غضروف است / و از آن سو نشانه گیری زیر گلوی
حرمله بسیار معروف است / نتیجه گیری اش از تو ، شب هفتم همیشه روضه مکشوف است !!!
مهدی رحیمی
شبی که آمدی و عرش در هوات افتاد
ستاره دور و بر عطر خنده هات افتاد
همین که عطر نفسهات در زمان پیچید
زمین برای بزرگی به دست و پات افتاد
برای دلبری از چشم بی قرار حسین
همای عشق به چشمان دلربات افتاد
بزرگ مرد قبیله، علی اصغر عشق
کنار نام شما راهی از نجات افتاد
شکوفۀ سحرِ بیت حضرت ارباب
تو آمدی و علی باز در حیات افتاد
همین که پای تو در چشم شهر سکنی کرد
عطش به چشم پر از آتش فرات افتاد
تو مستجاب ترین ذکر هر دعا هستی
ضمان حاجت هر درد بی دوا هستی
تو مثل یک گل سرخی که بال و پر داری
برای دلبری از دلبران هنر داری
تمام اهل شما دلبرند اما تو
کرشمه و جنم و ناز بیشتر داری
اگر چه کودکی اما گواه تاریخ است
بزرگی از پر قنداقه ات به سر داری
تویی که یک تنه یک لشگری برای حسین
شبیه حضرت سقا دل و جگر داری
تو حرف آخر و فصل الخطاب بابایی
چرا نیامده حالا سر سفر داری
قسم به اشک رباب و به خنده های حسین
مباد لحظه ای دست از دلم تو برداری
پناه لحظۀ دلواپسی، علی اصغر
جواب روز غم و بی کسی، علی اصغر
چقدر زیر گلویت سفید و جذاب است
به قب قبت اثر بوسه های ارباب است
به شوق خندۀ تو تا به صبح بیدار است
به یک کرشمۀ چشمت رباب بی تاب است
برای لحظه به لحظت، برای آینده
رباب نقشه کشیدست، حیف بر آب است
دو فصل تاج سر خاکیان شدی و حیف
که مثل چشم تو بخت رباب در خواب است
نوای نغمۀ لالاییت چه دلگیر است
ترنمی که نوایش عمو عمو آب است
عطش رسید و ترک شد لب شما می سوخت
برای لحظۀ قربانیت خدا می سوخت
پدر که قصۀ ذبح عظیم می داند
برای زیر گلوی تو روضه می خواند
چقدر نازک و نرم است حنجرت، حتی
که رد باد به زیر گلوت می ماند
ولی هنوز زمانی نمی شود که رباب
کنار نیزه برای تو فاتحه خواند
رسیده است غروب عظیم عاشورا
تو روی دست پدر سبز می شوی حالا
حسن کردی
هر کی گوشش به سخن های منه
دیگه از تشنگی فریاد نزنه
هر چی یار داشته بابا فدا شده
بچه ها دیگه بابا تنها شده
بابای ما دیگه سقا نداره
رفته و برای ما آب بیاره
من از اون گوشه ی خیمه می دیدم
حرفاشو با قوم کافر شنیدم
می خواد از ماها خجالت نکشه
داره از دشمن و منت می کشه
نمی گم منت ذلت می کشه
بلکه منت هدایت می کشه
بچه ها دست بابا خونی شده
گمونم شش ماهه قربونی شده
عباشو طوری رواصغر کشیده
گمونم خیلی خجالت کشیده
شعید غلامعلی رجبی
********
نفس در قفس سینه تلاطم بکند
کاش که این حرمله یک لحظه تجسم بکند
تیر چه با ساقه گندم بکند
آه چه می شد که سفیدی گلوگاه تو را گم بکند
به لبم امده جانم
که اگر تیر رها شد زکمان
مقصد آن چیست؟
دهان؟
یا که عروق شریان؟
یا که رگان؟
یا نکند قلب تو یک مرغ پر و بال زنان
تیر بین دهان باز کمان ؛ مانده خودش هم به عجب!
اُف به رگ غیرت مردان عرب!
طول قد طفل رباب است حدود سه وجب
از چه سبب بود چنین فاجعه ای؟
باز بنازم به پاکی نسب
از چه سبب باز بنازم به اسم و به لقب
تیر از دور می آید
هدفش از همه اعضای تو، بر فرض گلو!
تیر بزرگ است
کجا؟ از جهت طول یا عرض گلو را بزند
از وسط حنجر تو ، قد تو را تا بزند
تیر می آید که سه تا شعبه در این نقطه زیبا بزند
ماهی قرمز شده!
ای برکه تو سنگ شده
با ضربان دل تو تیر هماهنگ شده
دست پدر باز شده
تُنگ شده،تَنگ شده
رشته قنداقه تو قرمز پر رنگ شده
زرد شده صورت تو
گندم بی ساقه شده
تیر گلو را زده
با خون تو قنداقه شده
و پدر آمده با هیچ جوابی!
نه قراری
نه تابی
نه به دستش "علی اصغر " و نه قطره آبی!
چه حسابی ، چه کتابی
مهدی رحیمی
******************
یک تیر سه شعبه آمد و رسوا شد
ذکر لب اهل خیمه واویلا شد
با حسرت و آه زیر لب گفت حسین:
این تیر چگونه در گلویت جا شد؟!
*******
ای تیر، خطا کن! هدفت قلب رباب است
یا حنجره سوختهٔ تشنهٔ آب است؟
کوتاه بیا تیر سه شعبه، کمی آرام
هو هو نکن این شاپرک تبزده خواب است
او آب طلب کرده فقط، چیز زیادی است؟
گیرم که ندادند ولی این چه جواب است؟
رنگش که پریده، دو لبش مثل دو چوب است
نه، تیر! تو نه، چارهٔ کارش فقط آب است
□
این طفل گناهی که نکرده کمی انصاف
این جاست، ببینید که حالش چه خراب است
این مرثیه را ختم کنید آی جماعت!
یک جرعه نه، یک قطره دهیدش که ثواب است
سید محمد بابا میری
هر روز می سوزی و خاکستر نداری
تو سایه بر سر داشتی دیگر نداری
"خورشید بر نی بود" و حق داری بسوزی
دیدی به جز او سایه ای بر سر نداری
برگشته ای؛ این را کسی باور نمی کرد
برگشته ای؛ این را خودت باور نداری
می خواهی از بغض گلوگیرت بگویی
از لایی لایی واژه ای بهتر نداری
هر بار یاد غربت مولا می افتی
می سوزی از این که علی اصغر نداری
این غم که طفلی که بغل داری خیالی ست
«سخت است آری سخت تر از هر نداری»*
ما پای این گهواره عمری گریه کردیم
یک وقت دست از لای لایی برنداری
حسن بیاتانی
****************
یک تیغ بزن که پاره پیکر بشود
یا نیزه بزن شبیه اکبر بشود
نه تیر بزن به سوی حلقش تا که
داغ پدرش چند برابر بشود!
سیدحمید داودی نسب
*************************
رباب است و خروش و خسته حالی
به دامن اشک و جای طفل خالی
اگر گهواره را پس داده بودند
دلش خوش بود با طفل خیالی
***
نمودی بر پدر یاری عزیزم
از او کردی طرفداری عزیزم
الهی مادرت دورت بگرده
چه قبر کوچکی داری عزیزم
***
فدای چشم تو که نیمه بازه
بگو با داغ تو مادر چه سازه
اگر چه گوش تا گوشت بُریدند
رقیه با تو در راز و نیازه
***
تو رفتی و شدم درمونده اصغر
لباسات پیش مادر مونده اصغر
پدر در وقت دفنت جای تلقین
برا تو لای لایی خونده اصغر
***
به پشت خیمهای مولا خجل رفت
به همراهش دل صد خسته دلرفت
الهی بیش از این زنده نمونم
تموم آرزوهام زیر گل رفت
***
پس از عباس دشمن بی حیا شد
دگر نزدیکتر بر خیمهها شد
چنان تیر سه شعبه داشت سرعت
سر اصغر به یک بوسه جدا شد
***
در دشت بلا تیر و سنان می بارد
گویی که فلک خون به زمین می کارد
ای کاش کسی ز حرمله می پرسید
نوزاد ، گلو ، تیر ، چه نسبت دارد
رباعی
در کودکیامامیر صدها مَردَم
همراه، جلالت علی آوردم
آوارهترین عاشق ثاراللهم
از اول عمر خود بیابانگردم
***
کجا خفتی کجا گنجینه من؟
بیا بیرون ز خاک آیینه من
از آن لحظه که قدری آب خوردم
کمی شیر آمده در سینه من
سید محمد بابا میری
****
صدای مادری غرق نیازه
وجودش یکسره سوز وگدازه
کمی آهسته تر دفنش کن ای شاه
ببین چشم قشنگش نیمه بازه
جواد حیدری
*****
آنقدر توان در بدن مختصرت نیست
آنقدر که حال زدن بال و پرت نیست
بر شانه بینداز خودت را که نیفتی
حالا که توانایی از این بیشترت نیست
فرمود: حسینم، به خدا مسخره کردند
گفتند:مگر صاحب کوثر پدرت نیست
گفتی که مکِش منت این حرمله ها را
حیف از تو و دریای غرور پسرت نیست
حالا که مرا می بری از شیر بگیری
یک لحظه ببین مادر من پشت سرت نیست؟
تو مثل علی اکبری و جذب خدایی
آنقدر که از دور و برت هم خبری نیست
آنقدر در آن لحظه سرت گرم خدا بود
که هیج خبر دار نگشتی که سرت نیست
این بار نگه دار سرت را که نیفتد
حالا که توانایی از این بیشترت نیست
علی اکبر لطیفیان
***************
دیدنت در همه ی راه معما شده است
تو کجا نیزه کجا وای چه با ما شده است؟
دیدنت سخت ولی سخت تر از آن این است
باز هم حرمله سر گرم تماشا شده است
باورم نیست که بالای سرم می خندی
دل من سوخته تر از دل لیلا شده است
ساربانی که نگین پدرت را دارد
چند روزی است در این قافله پیدا شده است
حجم تیری که علمدار زمین گیرش شد
باورم نیست که در حنجره ات جا شده است
کاش آرام رود قافله تا راه روی
بعد من نوبت لالایی زهرا شده است
کاش آرام رود تا که نیفتی از نی
ولی افسوس سر رأس تو دعوا شده است
نیزه داری که تو را می برد این را می گفت
باز هم زخم گلوی پسرت وا شده است
حسن لطفی
**********
تیر نگذاشت که یک جمله به آخر برسد
هیچ کس حدس نمی زد که چنین سر برسد
پدرش چیز زیادی که نمی خواست فرات
یک دو قطره ضرری داشت به اصغر برسد
خوب شد عرش همه خون گلو را برداشت
حیف خون نیست بر این خاک ستمگر برسد
خون حیدر به رگش در تب و تاب است ولی
بگذارید به سن علی اکبر برسد
شعله ور می شود این داغ دوباره وقتی
شیر در سینه بی کولاک مادر برسد
زیر خورشید نشسته به خودش می گوید
تیر نگذاست که یک جمله به آخر برسد
علیرضا لک
***************
بگو که یک شبه مردی شدی برای خودت
و ایستادی امروز روی پای خودت
نشان بده به همه چه قیامتی هستی
و باز در پی اثبات ادعای خودت
از آسمانی گهواره روی خاک بیفت
بیفت مثل همه مردها به پای خودت
پدر قنوت گرفته ترا برای خدا
ولی هنوز تو مشغول ربنای خودت
که شاید آخر سیر تکامل حلقت
سه جرعه تیر بریزی درون نای خودت
یکی به جای عمویت که از تو تشنه تر است
یکی به جای رباب و یکی به جای خودت
بده تمام خودت را به نیزه ها و بگیر
برای عمه کمی سایه در ازای خودت
و بعد همسفر کاروان برو بالا
برو به قصد رسیدن به انتهای خودت
و در نهایت معراج خویش می بینی
که تازه آخر عرش است ابتدای خودت
سه روز بعد در افلاک دفن خواهی شد
اى اهل کوفه رحمى این طفل جان ندارد
خواهد که آب گوید اما زبان ندارد
دیشب به گاهواره تا صبح دست و پا زد
امروز روى دستم دیگر توان ندارد
هنگام گریه کوشد تا اشک خود بنوشد
اشکى که ترکند لب دور دهان ندارد
رخ مثل برگ پائیز لب چون دو چوبه خشک
این غنچه بهارى غیر از خزان ندارد
اى حرمله مکش تیر یکسو فکن کمان را
یک برگ گل که تاب تیر و کمان ندارد
شمشیر اوست آهش، فریاد او تلظّى
جانش به لب رسیده تاب بیان ندارد
رحمى اگر که دارید یک قطره آب آرید
بر کودکى که در تن جز نیمه جان ندارد
با من اگر بجنگید تا کشتنم بجنگید
این شیر خواره بر کف تیغ و ستان ندارد
مادر نشسته تنها در خیمه بین زنها
جز اشک خجلت خود آب روان ندارد
تا با خدنگ دشمن روحش زند پر از تن
جز شانه امامش دیگر مکان ندارد
میثم- به حشر نبود غیر از فغان و آهش
آن کو از این مصیبت آه و فغان ندارد
یک پر نه ،دو پر نه !سهم تو تیر سه پر شده
سهم تو از بقیه کمی بیشتر شده
تیری که از سه جای گلویت دریده است
بیرون کشیدنش چه قدر درد سر شده
لشگر نگفت حرمله پیش پدر نزن
شش ماه بیش نیست که آقا پدر شده
آن قدر بی هوا سر تو ذبح تیر شد
که تازه دست خونی من با خبر شده
یک نیزه دست حرمله هم خواب دیده بود:
تا شام و کوفه با سر تو همسفر شده
دیگر گلوت نیزه نشینی نمی کند
از بسکه رشته رشته و زیر و زبر شده
.....حالا چگونه خیمه روم با چه کودکی
با کودکی که ذبح عظیم پدر شده؟